تبليغاتX
همه رقم موجود است

همه رقم موجود است
 
قالب وبلاگ

سوالات شب اول قبر لو رفت!؟

برای دیدن قسمتی از این سوالات به ادامه مطلب بفرمائید...






موضوعات مرتبط: سرگرمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ ] [ رخش ]
ما در پنج سال اول به كودكانمان ياد ميدهيم كه چگونه راه بروند و چگونه حرف بزنند. اما در باقي عمرشان مرتبا به آنها گوشزد ميكنيم كه بايد بتمرگند و خفقان بگيرند.

(فيليس ديلر)
[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ ] [ رخش ]
هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد

هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد

هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد

هرگز...
[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ ] [ رخش ]

َمی دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

بابا آب داد بابا نان داد.

می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

.من می توانم بخوانم و بنویسم

می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

.من می توانم بدوم

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است

[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ ] [ رخش ]

 

پرسید : چیکار میکنی ؟

گفتم : به قول صادق هدایت مشغول قتل عام روز ها هستم

گفت : هدایت اشتباه فرموده ! این " روز ها " هستند که مشغول قتل عام ما هستند .

[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ ] [ رخش ]

خواجه اى ، غلام خود را به بازار فرستاد كه انگور و انار و انجير و خرما بيارد . غلام برفت و بعد از مدتى مديد كه خواجه انتظار بسيار كشيد همين انگور تنها آورد .

خواجه ، غلام را به شدت مجازات كرد و گفت : چون تو را به يك كار فرستم ، بايد كه " چندين " كار بسازى و زود بيايي ، و اكنون كه به چند ين كارت فرستاده ام پس از مدتى باز آمده اى و همين يك كار را ساخته اى ؟

بعد از آن ، به چند روز ، خواجه بيمار شد . غلام را گفت : برو ، طبيبى بر سر من آ ر .

غلام رفت و زود باز آمد ، و چندين كس همراه آورد !

خواجه گفت : اين جمع كثير چه كسانند ؟

گفت : اى خواجه ! در آن روز كه مرا مجازات كردى ، فرمودى كه چون ترا يك كار فرمايم ، بايد كه چندين كار بسازى و زود باز آيي ! اكنون رفته ام و طبيبى آورده ام كه ترا علاج كند ، و مطربى آورده ام كه اگر صحت يابى براى تو ترانه سازد و نغمه پردازد ! ، و غسالى آورده ام كه اگر بميرى تو را بشويد ! و نوحه گرى آورده ام كه در تعزيت تو نوحه كند ! و موذنى آورده ام كه نماز جنازه كند ! . و حفارى آورده ام كه گور تو بكند ! و حافظ قرآنى آورده ام كه بر سر گورت ختمى كند ! . و اينهمه كار به يكباراز براى تو ساخته ام ...!!!

 

از کتاب " لطایف الطوایف "

[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ ] [ رخش ]

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

 

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

 

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــرمیخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

 

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

 

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

 

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

                             آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

[ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ ] [ رخش ]
آسمون ابراتو بردار و برو
دیگه تنها منو بگذار رو برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو
آسمون آفتابی شو آفتابی شو
آسمون غرق به خونه دل من
آسمون دشت جنونه دل من
تک و تنها توی دنیای بزرگ
آسمون بی هم زبونه دل من
آسمون مرده دیگه مهر و وفا
عزم ما پر شده از رنگ و ریا
نه محبت میشه پیدا نه صفا
آسمون قهره دیگه از ما خدا
آسمون کاشکی که میشد بپرم
تو دل آبی تو خونه کنم
آسمون کاشکی که میشد بپرم
تو دل آبی تو خونه کنم
کاشکی میشد مثال ابرای تو
زار زار گریه ی مستونه کنم
آسمون غرقه به خونه دل من 
آسمون دشت جنونه دل من
تک و تنها توی دنیـــای بزرگ 
آسمون بی هم زبونه دل من 

  این ترانه با صدای داریوش عجیب می چسبد

[ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ ] [ رخش ]
بچه‌های حاجی به وصیت پدر عمل کرده‌اند


...
در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت مي‌كند:
توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛ اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي ! سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه! بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!
سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت رابگير!
از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه، هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟ پررو، وقيح و بي‌سواد؛چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!... نان را به نرخ روز بايد خورد!
سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!....

كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني!اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!

خیلی جالبه که بعد از 65 سال هنوز هم در بر همان پاشنه میچرخد..!!!؟؟؟
ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند!

[ سه شنبه 1390/12/09 ] [ ] [ رخش ]

[ یکشنبه 1390/11/23 ] [ ] [ رخش ]

                                   پایگاه مقاومت بسیج گوشت گاوی تهران!!!

-به نظرتون یعنی چی؟

1)یعنی اینجا گوشت گاو میدن.

2)یعنی بسیجیای اینجا گوشتین مثل گاو؟

3)یعنی گاوای بسیجی تهران اینجان؟!

راستی کسی از محل پایگاه مقاومت کله پاچه و سیرابی خبر نداره؟

[ یکشنبه 1390/11/23 ] [ ] [ رخش ]

[ شنبه 1390/11/22 ] [ ] [ رخش ]
 
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بستاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بيدار کنيدش که بسي خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
از ابن یمین


اما چنين است درکشور ما
آنکس که بداند و بداند که بداند
بايد برود غازبه بصحرا بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خويش به گوري بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتي و پول خر خويش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست رياست ابدالدهر بماند


موضوعات مرتبط: دانستنی های جالب
[ دوشنبه 1390/06/21 ] [ ] [ رخش ]
یك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد


موضوعات مرتبط: دانستنی های جالب
[ پنجشنبه 1390/04/09 ] [ ] [ رخش ]
یک درخت بسیار بسیار بلند نارگیل بود و 4 حیوان زیر :
یک شیر . یک میمون . یک زرافه . یک سنجاب
آنها تصمیم گرفتند که مسابقه بدهند تا ببینند که کدامیک برای برداشتن یک موز از درخت از همه سریعتر است فکر میکنی کدامیک برنده می شود؟
 جواب سوال بازگو کننده شخصیت توست پس بادقت فکر کن
جواب را در ادامه مطلب ببین


موضوعات مرتبط: دانستنی های جالب
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/04/09 ] [ ] [ رخش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اي كه با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم بنامت باز شد
دفتري كز نام تو زيور گرفت كار او ازعرش بالاترگرفت
امکانات وب





Powered by WebGozar

ایران رمان